آرادآراد، تا این لحظه: 17 سال و 8 ماه و 1 روز سن داره

آراد قلب مامانی

بوس گلبی

چند روزه که اراد همش ی بوس محکم از لپم میکنه و میگه مامان بوس گلبی ‌( قلبی ) کردمتا   منم میگم اره عزیزم منم دوست دارم طفلک فهمیده بود که من منظورش رو نمیفهمم دیروز با نگه به کارتون پینگو من رو با ی وجدی صدا کرد و بهم ی قسمتی رو نشون داد مه کلی ذوق کردم  دیدم پنگوین کوچولو بعد از کلی بهم ریختگی خونه و نگه نداشتن تخم مامانش با دیدن پدر مادرش قایم شد و بعد از صدا کردن مامانش میپره تو بغل مامانش و ی بوس محکم داز لپ مامانش میکنه و تصویر ی قلب تو صورت مامانش نقش میبنده  با دیدن این صحنه منظور پسرکم رو فهمیدم و کلی بوسه بارون کردیم همدیگر رو ...
18 آبان 1390

دیروز اراد

دیروز اراد جون به استقلالیت خودش شلوارش رو در اورد رفت دستشویی شماره ١ رو انجام داد و خودش شلوارش رو پوشید و کشید بالا بالاخره بعد از کلی مکافات و درد  اراد جون دندونش در اومد وقتی بعداز ظهر دهنش رو نگاه کردم در نیومده بود ولی زیر لثش معلوم بود شب که ساعت ١٢ نگاه کردم دیدم نصف لثش پاره شده و خون اومده و دندونش از زیر لثش در اومده و ی بوس تو  دهنش رو کردم الانم اومده بالا سرم مونده و میگه ماجرای پهلوان و مینویسی؟ منظور از پهلوان خودشه که   همیشه با مردا کشتی میگیره اراد متنفر ه از اینکه مامانش دامن بپوشه و میگه مامان تو عروس نشو ولی خودش امروز حوله اش رو پیچیده به من و میگه مامان برات دا...
18 آبان 1390

بازی

این روزا پسر کوچولوی من خیلی با حال شده اسم تمام شخصیتهایی که   میشناسه رو میبره : گاوگاوی  .  جوجه  . لیون  .  پت پستچی   . ماشین اتش نشانی  . خرگوش.  هاپو میکی موس .پنگوين .برنارد . مارمولک . دایناسور . اقا گرگه  . خانم بزی  البته منم با این اسم اغلب صدا میکنه  مثلا میگه خانم بزی اب میخوام  . شنگول و منگول و حبه انگور . تاگر جیپ پرنده . همشون اومدن خونمون    خانوم بزی بیا سلام بگو  و بوسشون کن  منم تا میام بوسشون کنم خودش زودتر از بقیه میپره بغلم و محکم گردنم رو  میگیره تا کسی حتی خیالی هم بهم نزدیک نشه .  براشو ن سی دی کار...
13 آبان 1390

شکر

دوست جونای خوبم من دیگه عمه جون نشدم نی نی ما پیشمون نموند برگشت پیش خدا .زیاد ناراحت نشدیم چون حال زنداداشم خیلی بد بود و از مرگ برگشت خوشبختانه بعد از عمل سخت و زدن ٤ واحد خون به ایشان الان بهتره .و خدارو شکر میکنیم مامان نی نی مون سالمه و انشاالله بازم مامی مهربونی خواهد شد. ...
13 آبان 1390

اين روزاي ارد

اراد اين روزا خيلي با حال شده  با حرفاي بزرگانه اي كه ميزنه  هر روز صبح كه به مامان زنگ ميزنم از اونور گوشي رو ور ميداره ميگه : حاجي مامان از حاجي بابا چه خبر؟ به دوستم فرزانه زنگ ميزنم اروين جون كه ميگه ميرم الان مدرسه ارراد ميگه  خدافس   به سلامت  البته با تشديد روي " س" مهمون كه مياد خونه مامان اينا چون خونه داداشم بالاي خونه مامان ايناست ميگه  يواش بخندين زنداييم خوابيده الانم كه ميگه اوشاق دايي  (اوشاق به زبان تركي يعني بچه ) بعد دعاي اراد  : خدايا پسر داييم پسر باشه ها حالا اسم پسر دايي   اراد كه فاميليش عليزادست به اوشاق دايي م...
27 مهر 1390

دیروز ما

دیروز صبح خیلی زود از خواب بیدار شدیم بعد ا زخوردن صبحانه رفتیم قدم زنی .اول رفتیم بانک کشاورزی حساب خالیه مامان نسیم رو ببندیم (البته با خنده) چرا با خنده؟ چون فقط 3000 تومن توش پول داشتم با 3000 تومن رفتيم ي چراغ خواب براي جوجو مون خريديم  همينطور قدم زنان دايي جون حامد رو تو خيابون ديديم كه داشت ميرفت بانك  برا اراد هم ي اردك فرمندي خريد كه از توش ي سگ صورتي در اومد بعد از خداحافظي  رفتيم مهد كودك دوست مامان  اولش يكم تو حياط بازي كردي يكم سرسره و چرخ و فلك بعد مشرف شديم داخل خيلي از اونجا خوشت اومده بود  موقع ظهر بود بچه هاي هم سن تو يعني نو باوه ها موقع غذاشو...
27 مهر 1390

دوست قديمي مامي اراد

چند روز پيش از يكي از دوستاي دوران ابتدايي تو فيس بوك اثري پيدا كردم با ديدن موفقيتهاش خوشحال شدم الان هم با ميل با هم در تماسيم قراره به  وبلاگ ني ني منم سر بزنه  خاله عاطفه هوار تا دووست داريم. خوش اوومدي  خاله جون قراره انشاالله كه اومد ايران همديگر رو ببينيم ما هم لحظه شماري ميكنيم واسه ديدنش تا كمي خاطرات دوران ابتدايي مون زنده بشه ...
26 مهر 1390

دلتنگی

با شروع سال جدید دانشگاه بابا هم اغاز به کار کرد و بابایی مجددا دانشجو شد حالا بابایی تو هفته ٣ روز ما رو تنها میذاره و میره تنکابن. هفته اول که رفت وقتی برگشت از اراد پرسید  : پسرم دلت برا بابایی تنگ شد؟ اراد : نه  تنگ نشد ایندفعه بابایی  میگه میدونم دلت برا بابا تنگ شده بود؟ اراد :به خدا بابا دلم برات تنگ نشد!!!!!!!!!!!!  با حاجی بابا بازی کردم تنگ نشد   حالا هفته دوم   بابایی صبح میخواد بره تنکابن شب کلی با اراد بازی میکنه  وسطای بازی بابا ازش میپرسه بابا بره دانشگاه دلت برام تنگ میشه؟؟؟؟ اراد : نه حالا بابایی میگه اگه دلت برام تنگ شد بابا برات سک سک...
24 مهر 1390